تبليغاتX
وبلاگ های من

وبلاگ های من

مرا این گونه باور کن...

مرا این گونه باور کن: کمی تنها، کمی خسته .کمی از یادها رفته،   

خدا هم ترک ما کرده، خدا دیگر کجا رفته !!! نمی‌دانم مرا آیا گناهی هست؟  

 که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟ مرا این گونه باور کن...

 

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند: اول اینکه احساس کنند کسی  

 دوستشون نداره و دوم اینکه احساس کنند یکی دیگه خیلی دوستشون داره

 

توی زندگی بعضی چیزها بزرگ، بعضی چیزها کوچک، بعضی چیزها   

ساده و بعضی چیزها مهم هستند:

بزرگ مثل عشق 

کوچک مثل غم 

ساده مثل من 

مهم مثل تو ... 

نبودی بی تو پنهان گریه کردم، تو را دیدم و خندان گریه کردم،  

برای این که اشکهایم نبینی، نشستم زیر باران گریه کردم

 

روز اول شوخی شوخی جدی شد، شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو  

 بود و جدی‌ترین شوخی عمرم از دست دادن توغرور هدیه شیطان است   

و عشق هدیه خداوند و ما هدیه شیطان را به هم می دهیم ولی هدیه خداوند  

 را از یکدیگر پنهان می کنیم.هرگز عشق را گدایی نکن. چون هیچگاه   

چیز با ارزشی به گدا داده نمی‌شود اگر امروزتوانستی ولی نخواستی که معذوری ...  

 

ولی اگر روزی توانستی و نخواستی، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی

 

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی، لیلی بود و نه مجنون،   

مجنون. عشق واسه رسیدن نیست، عشق حسرت رسیدنه...

 

وقتی سرت رو رو شونه‌های کسی میگذاری که دوستش داری، بزرگترین آرامش دنیا  

 

رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو  

 شونه‌هات میذاره احساس می‌کنی قوی ترین موجود جهانی

  

به پایان فکر نکن، اندیشیدن به پایانِ هر چیز، شیرینیه حضورش را تلخ می‌کند. 

بگذار پایان تو را غافلگیر کند، مثل آغاز.

 

بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها تا سپیدی روز با ستاره ها باشم.

 

بی خوابی شبهایم را به چه تعبیر کنم 

که شب آرامش نگاه تو را برایم زمزمه می کند، 

آرام بخواب که من بیقرار بیدارم 

تا تو آرام بخوابی، آرام بمانی

 

من به آمار زمین مشکوکم  

اگه این شهر پر از آدمهاست  

پس چرا اینهمه دلها تنهاست

 

 سخت است هنگام وداع آنگاه که درمی یابی چشمانی که در حال عبور  

 است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط شبنم  | 

حسینیه ی دل....

عاشورا

سقای تشنه کامان عزت بود. با مشکی پر اشک ‚ بر دوش آزادگی !.....

و ... کربلا   ‚ تکیه گاه سینه زنان حق و حسینیه ی إاکران عدل بود ...

روز عاشورا  ‚ امام حسین (ع ) پشت خیمه های شهادت  ‚

خندقی کند تا امویان نتوانند به حریم امامت نزدیک شوند.

آن روز  ‚ تیری که از کمان حرمله رها شد  ‚ نازکترین حنجره ی اصغر تاریخ

 را درید و تیغی که از پشت دیوار کمین فرود آمد  ‚

علم دست های عباس را قلم کرد و اشک مشک را جاری ساخت.

آن روز  ‚ حبیب محبوب دلها شد  ‚ زهیر  ‚ چون زهره ای درخشید ‚

 و جان  "جون "   ‚ فدای امام گشت.

سهمی از شهد شهادت  ‚  قسم قاسم شد و کام تشنه ی شبه پیغمبر از

دست جدش سیراب گشت.در کوفه ی بی وفایی  ‚

کمی آن سو تر از " فرات بیداری " نان حسین (ع) خوردن و "زاد یزید "

بردن  ‚ سبب شد که کسانی نمک گیر آل امیه شدند و

بر صاحبان اصلی ولایت  ‚ تهمت خروج زدند و صاحبخانه را

خارجی گفتند و خون جاری در رگهای دین را هدر دانستند  ‚

و تشریح ها به مباح بودن خون حسین (ع)  فتوا دادند

و کنار خوان خائنانه ی یزید  ‚ "هل من مزید " گویان  ‚

نعش حریت را زیر سم اسب های قدرت و ریاست لگد کوب کردند.

ولی ما.....

از روزی که در نهر  جانمان فرات سوز و علقمه ی عطش جاری شد  ‚

 از روزی که در پیاله ی دلمان شربت گوارای

ولایت  ریختند  ‚ از وقتی که حسین بن علی   ‚ در دسته ی دینداران  ‚

شور انداخت و شریعت را با شریعه جاری ساخت  ‚

آری .... از آن روز  ‚ دلمان یک حسینیه ی پر شور است و

 خانه هایمان  "تل زینبیه " و در هر چشمی

یک فرات ماتم و دجله ی درد جاری است.

در حسینیه ی دلمان  ‚ مرغهای محبت سینه می زنند .

اشکهای یتیم در خرابه ی چشم  ‚ بیقراری می کنند.

سینه ی ما تکیه ای قدیمی است  ‚ سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ  ‚

درب آن با کلید " یا حسین " باز می شود

و زمین آن با آب اشک مژگان  ‚ آب و جارو می شود .

ما دلهای شکسته ی خود را وقف ابا عبد الله کرده ایم و اشک

خود را نذر کربلا  ‚ و این وقفنامه به امضای حسین (ع) رسیده است.

این است که زیارت  ‚ ترجیع بند سال ماست و ذوالجناح سوگواری  ‚

"الظلمیه الظلمیه " گویان  ‚ فاصله ی  قتلگاه تا خیمه گاه را در

موج اشک شنا می کند.زمان  ‚ دریای خون است  ‚

 و .... زمین  ‚ زبان حال و آینده را به " گریه "  ترجمه می کند .

صبح ها وقتی سفره ی دعا و عزا گشوده می شود   ‚

دل و روحمان گرسنه ی عاطفه و تشنه ی عشق می شود.

ابتدا چند مشت آب بیداری به صورت جان میزنیم  ‚

تا خواب غفلت را بشکنیم. زیارتنامه را که می بینیم  ‚

چشممان آب می افتد و ..... " السلام علیک  " را که می شنویم  ‚

بوی خوش کربلا به مشاممان می رسد. توده های بغض  ‚

 در گلویمان متراکم می گردد و هوای دلمان ابری می شود و آسمان

دیدگانمان بارانی!سر سفره ی ذکر مصیبت  ‚ قندان دهانمان

 را پر از حبه ی قند " یا حسین " می کنیم  و نمکدان چشممان دانه دانه

 اشک بر صورتمان  می پاشد. به دهان که می رسد  ‚

قند و نمک در کاممان می آمیزد و این محلول شور و شیرین  ‚

درمان عشق ماست و نمک گیر سفره ی حسین می شویم.

 این است که تا آخر عمر  ‚ دست و دل از حسین بر نمی داریم.

آنگاه جرعه جرعه زیارت عاشورا می نوشیم و سر سفره ی

توسل  ‚ " ولایت " را لقمه لقمه در دهان کودکانمان می گذاریم.

غذای ما از عطای حسین است .الحمدلله .... در این خشکسالی و دل

قحطی عشق  ‚ نم نم باران اشک  ‚ غنیمتی است

که رواق آیینه کاری شده ی چشمان ما را شستشو می دهد.

خدایا ! ما را به چشمه ی کربلا و نهر علقمه تشنه تر کن .

 معمار اشک را باری آبادی دلهایمان بفرست.

امروز بر سر دلهای ما پرچمی نصب شده که بر آن نوشته  است : 

 

"السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین (ع) "

 

از جواد محدثی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:30  توسط شبنم  | 

شکست عشق...

 

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و

هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس

داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست.

 همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم

 

 پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند

و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده :

 

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه

 نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای

 محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و

 خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان

 نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش

به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش...

 

 

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما

پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در

دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش.

باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی

هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

 

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی

بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو

 می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی

چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه

که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس

عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه

بگیری.

 

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط

می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی

 می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.

 با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش

 واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز

 آوارگی.

 

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی

 دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون

چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری

پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل

 می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره

می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و

چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری

 اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو

صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر

 میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر

می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.

 

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.

 تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که

می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی.

نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو،

 میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی

 نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده

 میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و

قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

 

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی

 و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس

 به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا

 رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت

پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره.

نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.

 اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.

 اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.

جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که

 بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو

 نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.

 اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

 

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت

 رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که

چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه

 بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی

 که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که

 عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی.

 دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه

حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب

 میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی.

خونابه خوردن و ساکت بودن.

 

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات

خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست.

دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش

دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی

که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه

خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش

برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که

 هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش

و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی

از بوی تنش رو داره.

 

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی،

 لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.

 برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره

بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.

باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی

 دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی

 این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:22  توسط شبنم  | 

از طرف خدا....

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم،

 امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

 نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

 از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

 مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

 فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که

 بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی،

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی،

 خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، ا

ما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی

تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی،

 متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

 شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز

خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار،

 تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

 در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و

فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه

 انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

 شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی،

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا

به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته از

تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم،

چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و

برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،

 حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،

 یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید،

 خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،

خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،

من هرگز دست نخواهم کشید...

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت: خدا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:18  توسط شبنم  | 

با هوش شدن....

موضوع دوره: رسیدن به سطح هوشی یک خانم (کامل شدن)

هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دایم برای مردان تا عضوی از بدنشان به نام مغز را فعال کنند، عضوی که آنان منکر وجود آن هستند.

برنامه: 4 واحد اجباری

واحد 1 : کلاسهای اجباری
1. بیاموزیم چگونه بدون مادرمان زندگی کنیم.(2000 ساعت)
2. زن من مادر من نیست.( 350 ساعت)
3. تمام درآمدم را به زنم می دهم.(550 ساعت)
4. می فهمم که فوتبال ورزش نیست و رونالدو یک ابله است.(500 ساعت)
5. زن من پرستار من نیست.
6. زن من کلفَت من نیست.

واحد 2 : زندگی مشترک
1. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(50 ساعت)
2. من دیگر به دوره های دوستانه ی زنم دوره ی احمقها نمی گویم.( 500 ساعت)
3. ترک اعتیاد به بازی کردن با کنترل از راه دور تلویزیون.( 550 ساعت)
4. من دیگر سر پا ادرار نمی کنم. من پیشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....( تمرین عملی همراه با نوار وی دیو 100 ساعت)
5. من دیگر دوش استخر را با دوش حمام اشتباه نمی گیرم.
6. چگونگی انتقال لباسهای کثیف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها.
( 500 ساعت)
7. چگونگی بهبود یافتن از سرماخوردگی بدون از دست دادن امید به زندگی.
( 200 ساعت)
8. چگونگی به تنهایی لباس پوشیدن،به تنهایی لباس انتخاب کردن و دانستن محل کمد لباسها.

واحد 3 : تفریح و سرگرمی
1. اتو کشی در دو مرحله:
الف) یک پیراهن در کمتر از 2 ساعت
ب ) تکرار با دیگر لباسها ( تمرین عملی)
2. تمیز کردن خانه... فعالیتی مطلوب و دلپذیر.
3. فراموش نکردن بیرون بردن زباله ها.
4. به خاطر سپردن معنای جاروبرقی: وسیله ای برای تمیز کردن خانه که گرد و خاک و آشغالها را جمع می کند.( برای استفاده ی بهتر به بخش 1 واحد 4 توجه کنید.)
5. چگونگی استفاده از دستمال گردگیری.
6. جمع کردن خرابکار یها بعد از انجام تعمیرات در خانه.
7. بیاموزیم معادل زنانه ی + نشستن جلوی تلویزیون ; ، + ایستادن کنار اجاق گاز; نیست.

واحد 4 : کلاس آشپزی
سطح 1 (مقدماتی): وسایل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه

سطح 2 ( پیشرفته): درست کردن اولین سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
( تمرین عملی: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانید.)

سطح 3 ( تخصصی): درست کردن چای بدون فراموش کردن آب و چای، و دم کردن آن داخل قوری و نه کتری.

سطح 4 ( عالی): تعارف کردن چای بدون این که نصف آن در نلبکی بریزد.

مهلت ثبت نام: هر چی زودتر بهتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:8  توسط شبنم  | 

ماه من

 

ببین ماه من ..!

قرار نیست که قرار هایمان را بگذاریم بر بی قراری های من ..؟

مگر قرار نبود تو ماه ِ تمام ِ من باشی و ..

من پر ِ پرواز ِ تو ..؟

مگر زمزمه هر روزت نبود ..

ای ستاره ی شبای مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر ..؟

و من قول دادم تا همیشه پر پروازت بمانم ..؟

مگر غیر از این است که ..

من ماه تمام را در تو معنا کردم ..

و تو ماه ِ تمام ِ من شدی ..!

پس چرا هرچه بیشتر می رویم کمتر می رسیم ..!

تو ماه ِ تمام ِ من نیستی ..؟!

 یا من پر ِ پرواز ِ تو ..؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:50  توسط شبنم  | 

چرا عشق ما روز به روز کم رنگ تر می شود؟؟؟؟؟



چرا عشق ما روز به روز كم رنگتر مي‌شود
بر خلاف تصور خيلي ها كه فكر مي كنند عشق يكباره پيدا مي شود و هميشه مي ماند و يا حتي بيشتر مي شود؛ واقعيت اينست كه عشق ممكن است يك لحظه ايجاد شود، اما همانند بذري است و در صورتي باقي مي ماند و رشد مي كند كه در زمين مناسبي جاي گيرد، آب و نور كافي به آن برسانيم؛ مرتب آفت كشي كنيم و به آن كود بدهيم و مستمراً به آن رسيدگي نمائيم.
 
چگونه عشق به مرور كمرنگ مي شود يا از بين مي‌رود؟
ما عاشق ايده‌ آلها و كمالها مي شويم و از نقصان ها مي گريزيم. شايد تعجب كنيد اگر بدانيد معمولا انسانها عاشق يك موجود كامل و بدون نقص در ذهن خود مي شوند و هنگامي كه اين تصوير ذهني را منطبق با يك دختر يا يك پسر در اطراف خود مي‌كنند، به آن نام عشق مي نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتي رشد مي يابد و قلب ما را به تپش وا مي دارد كه او خود را منطبق با تصوير ذهني ما ارائه دهد. و هنگامي كه به مرور او را متفاوت از ذهنيات خود بيينم ، عشق ما رو به افول مي رود. اما اينكه تصوير ذهني ما چگونه بايد در بيرون شكل بگيرد و حفظ شود نياز به تخصص و منطق دارد ، لذا عشق ما فوق عقل است ، يعني اينكه بايد از مسير عقلاني و منطقي گذر كند و بالاتر از تفكر خام ما باشد ، نه به عكس . يعني عشق نبايد مادون فكر باشد. عشقي كه مادون باشد، و از سطح پائين تري برخوردارست ،  ارزش ندارد تا برايش بميريم.
پس اگر در زندگي به مرور دريافتيم همسرمان از زير بار وظايف و مسئوليتهاي خود شانه خالي مي كند، لذتهاي خود را محور قرار مي دهد و هنوز « من» بودن محور فكري اوست. اينگونه مي شود كه كسالت مزمن عشق، را به چشم خواهيم ديد. از ديگر آفتهايي كه ما به عشق مي رسانيم ، مي توان به موارد زير اشاره كرد.
 
عدم انعطاف پذيري:
عدم انعطاف پذيري نسبت به مسائلي كه در زندگي با آن روبرو هستيم. مثلا اگر تعصب روي روش و سليقه هاي خود داشته باشيم.  و به علاقه ها، سليقه ها و شيوه هاي زندگي همسرمان، مكرراً انتقاد كنيم يا از آن بدتر ، اهانت كرده يا مسخره بگيريم.
 
كمال گرايي افراطي:
از آنجا كه ما در ناخودآگاه عاشق « خوبي مطلق» ،  « مثبت مطلق » و « كمال مطلق» شده ايم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبي ارزيابي كرده ايم ، به مرور اين ارزيابي خطا،  خود را به ما نشان مي دهد و دچار مشكل مي سازد. او هرگز نمي‌تواند انتظارات و توقعات ايده آلي ما را بر آورده كند. او هم يك انسان مثل بقيه انسانهاست و بديهي است كه نقاط ضعف زيادي نيز در كنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.
 
عدم مهارت هاي زندگي:
مهارت های كافي جهت رسيدگي به بذر عشق را نداريم. مهارتهاي ارتباطی زندگي را كسب نكرده ايم ، مقابله با تنش ها و مشكلات را تجربه نكرده ايم ،‌نحوه سازگاري با مسائل زندگي را نياموخته ايم ، همه و همه موجب ناكارآمدي ما در ايجاد عشق و آرامش در زندگي مي شود
 
عدم رعايت حريم خانواده و مرزهاي زندگي:
به وظايف خود در زندگي آگاهي نداريم يا مرزهاي مسائل زندگي و مشكلات خانواده را رعايت نمي كنيم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بيرون منتقل مي كنيم . مشكلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان ،‌فاميل ، حتي همسايگان و ... در ميان مي گذاريم يا در حيطه و مرزهاي همسرمان دخالت مي كنيم و به نام عشق و دوست داشتن وي را كنترل كرده و در قفس نامرئي انتظارات خودمان، او را محبوس و زنداني مي كنيم. مثلا به علائق او ، دوستان وي،‌نحوه لباس پوشيدن او، شيوه راه رفتن و حتي طرز تفكر و احساسش گير مي دهيم و او را در تنگنا قرار مي دهيم. و در نهايت آزادي را از او مي گيريم.
 
مشكلات شخصيتي و انتظارت غير واقع:
توقعات بيجايي به لحاظ مسائل شخصيتي خود، از همسرمان داريم. كه بر آورده شدني نيست و برآورده نمي شود. مثلا يك نفر با اختلال شخصيت وسواسي، زياد نكته سنجي مي كند و معيارهاي زيادي در ذهنش دارد و با ريزبيني بيش از حدي كه به همسرش نشان مي دهد و او را در چهارچوب خشك و در قالب معيارهايي كه تعيين مي كند؛ حبس مي كند و عرصه را بر او تنگ مي كند. يا كسي كه اختلال شخصيت پارانوئيدي دارد و بدبين است ، با سوء‌ظن ها و بدبيني ها خود و حسادت و توهم توطئه هايي كه در ذهن خود، آنها را مي بافد، همسرش را هميشه در نقش يك دشمن و جاسوس مي بيند.
 
لذت طلبي و خودكامگي:
ما مي بايست در چهارچوب خانواده، خود را مقيد به بعضي امور كنيم. وقتي كه لذتهاي خود را كه در خارج از خانواده است به صورت افراطي دنبال مي كنيم و توجهي به خواست و ميل خانواده نداريم . به مرور زندگي يك طرفه و بي روح مي شود. زن و شوهر هر كدام دنبال تمايلات خاصي در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از يكديگر را فهم نمي كنند.
 
عدم مهارتهاي ارتباطي:
نمي توانيم ارتباط موثري با همسرمان بر قرار كنيم، حرف هم را نمي فهميم. هر كدام به ظاهر منطقي صحبت مي كنيم ، ولي نمي توانيم يكديگر را قانع كنيم. توجه كافي به احساسات ، خواسته ها و صحبتهاي يكديگر نداريم . گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دريغ مي كنيم. در رساندن حرفهاي خود به يديگر آنها را تحريف مي كنيم يا آنقدر مبهم رفتار مي كنيم يا صحبت مي كنيم كه ديگري را به خطا مي اندازيم. در واقع مهارتهاي ارتباطي را نمي دانيم.
 
اگر گويند «لحظه ايست روئيدن عشق .... »؛ پس اين هم شايد درست باشد كه «لحظه ايست مردن عشق.»
ولي عشق عميق تر از آنست كه لحظه اي خلق شود يا در لحظه اي بميرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختي و زمان است و هم از بين رفتن آن به علت مسائل مختلفي است كه در طي زمان و به وسيله زوجين ايجاد مي گردد.
 
آنچه كه اكثراً افراد با هم اشتباه مي گيرند؛  «هوس » و « عشق » است.
 هوس : ميلي شديد براي پاسخ آني به يك نياز جسماني و رواني است كه به خود رنگ رمانتيك مي گيرد و يك استدلال به ظاهر عقلاني نيز در پي دارد و پس از ارضا تا زمان نياز بعدي محو مي شود. هوس شامل آن چيزهايي از وجودتان است كه شما نقشي در آن نداشته ايد. فقط احساسي هست كه در خود براي ارضاء نياز مي بینید
 
ليكن عشق ، دوام دارد و مهارتهاي زوجين به رشد آن كمك مي كند. دو طرف با برنامه و انرژي آن را رشد داده و تداوم مي بخشند و از آن نگهداري مي كنند و بيشتر از آنكه احساسي باشد ، متشكل از احساس و منطق است.
 
آري عشق به نگاهي نمي آيد كه با نگاهي برود.
با رنگ چشمي نمي آيد كه با رنگ چشمي برود.
با قامتي رعنا نمي آيد كه با قامتي رعناتر برود.
با عشوه اي نمي آيد كه با غمزه اي برود.
عشق سنگين و به تدريج مي آيد ، با زحمت و تلاش مي ماند و هرگز نمي رود. و از همه مهمتر اينكه منحصر به فرد مي ماند و هيچ كس و هيچ چيز جاي آن را نمي گيرد.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:52  توسط شبنم  | 

چه سوالاتی باید در جلسه ی خواستگاری مطرح شود....


چه سئوالاتی در جلسات آشنایی دختر و پسر جهت خواستگاری و ازدواج باید مطرح شود:
من بیشتر دوست دارم به جای ماهی به شما  ماهیگیری را یاد بدهم. یعنی نحوه سئوال ساختن را می گویم، سئوال را خودتان طرح کنید .
نکاتی وجود دارد که در طرح سئوالات جلسات خواستگاری ، شناسایی دختران و پسران در رابطه هایشان یا ....، کمک می کند که فرد شناخت عقلانی ( نه احساسی) نسبت به طرفش کسب کند باید دارای شرایطی باشد که بعضی از آنها به قرار ذیل است:
1 - فکر نکنیم که سئوالات باید استاندارد شده و از پیش تعیین شده  و با جوابهای مشخص باشد، باید هنگام گفتگو مانند آدم آهنی خشک نباشیم و سعی کنیم سئوالات را در همان جلسه نسبت به هرچیزی که مبهم هست، طرح کنیم.
2 -  سئوالات کلی برای شروع خوبست ولی فایده های آن اندک هستند. مثلا این سئوالات:
نظر شما در مورد حجاب چیست؟
-  شما چه توقعی از همسر آیند ه ات داری؟
 - شما نظرت در مورد اخلاق و ایمان چیه؟
-  میعارهای شما برای ازدواج چیست؟
-  شما چه نقشی برای  زن در خانواده ، یا چه نقشی برای مرد در خانواده قائل هستید؟
چون سئوالات این چنین کلی، حتما جواب کلی دارد و جوابهای کلی چون مبهم و ناشفاف هستند ، طرفین همانطور که دوست دارند بر اساس ذهنیات خود تفسیر می کنند و این مفهوم شناخت از یکدیگر را با تحریف روبرو می سازد
3 -  به جای سئوالات کلی، سعی کنید مفاهیم را به زودی به طرف مصداق ها و مثالهای عینی بکشانید، و با طرح مسئله فرد را در موقعیت قرار دهید. موقعیت هایی که هر روز در زندگی خانوادگی افراد پیش می آید و زوجین نسبت به آن واکنش احساس، فکری یا رفتاری نشان می دهند.
شما بهتر است به عنوان مثال به جای اینکه این سئوال کلی را بپرسید که نظرتان در مورد حجاب چیست؟ می توانید سئوالات جزئی زیر را بپرسید؟
آیا آقایان هم باید حجاب داشته باشند؟ اگر بلی چند تا مثال بزنید؟
آیا شما خانواده ای را دیده اید که به خاطر رعایت نکردن حجاب از طرف مرد گسسته شده است؟
آیا به نظر شما برای حجاب خانم حتما چادر ضروریست؟
آیا مانتو و مقنعه را حجاب می دانید؟
آیا روسری و لباس پوشیده مثل بلوز و شلوار حجاب هست؟
آیا خانم می تواند بین افراد نزدیک مثل پسر عمو، دوست ، پسر خاله، یا اقوام بدون روسری باشه؟
آیا تفاوتی بین پوششی که خانم با شوهرش داره و پوششی که با پسر خاله اش داره وجود داره، تفاوتش چیه؟
آیا به فرض پذیرش حجاب مورد نظر شما، کار خانم در محیط هایی که کاملا مردانه هست ، مثل یک کارخانه یا معدن یا ...، اشکالی داره؟
آیا یک آقا یا یک خانم  پس از ازدواج می تواند یک ارتباط عاطفی با جنس مخالف داشته باشه ؟ سطح این ارتباط را مثال بزنید؟ حدودش چقدر است؟
آیا برای یک خانم  دست دادن به یک اقوام نزدیک مثل پسر عمه را می پذیرید؟
آیا خنده ، شوخی، و سر به سر گذاشتن یک آقایی را که ازدواج کرده با خانمهای دوست و فامیل را قبول دارید، یا همین مورد را در مورد خانمها می پذیرید؟
و صدها سئوال از این دست که تمرکزشان بر جزئیات هست؟ یعنی مثالهایی که در زندگی های مختلف کم و بیش ممکن است پیش بیاید.
(این به شما بستگی دارد که سئوالهای را جزئی و با مثال و متناسب با حال و احوال خود طرح کنید)
4-  حال که در بند یک متوجه شدیم سئوال کلی نباشه و قابل انعطاف باشه و از پاسخ سئوالات قبلی در بیاید و در سئوال دوم هم جزئی سازی و شفاف سازی را گفتیم نوبت به این می رسد که این سئوالات جزئی و دقیق و عملیات را حول چه محورهایی تهیه کنیم.
 
بعضی از مهمترین محورها اینها هستند:
 
الف) سئوالات در خصوص مسئولیت پذیری و انجام وظایف فرد
مثلا شغلش، تحصیلاتش، وظایف دوستی و خانوادگی که به گردن داشته و .....
یعنی ما نمی پرسیم آیا شما مسئولیت پذیرید یا نه ، ما سئوالات دقیقی را نسبت به زندگی قبلی فرد طرح می کنیم که در صددیم که آیا فرد مسئولیت پذیر بوده است یا نه ؟
مثلا:
شما در چه تاریخی سرباز شدید، کی به سربازی رفتید؟ آیا غیبت هم داشتید؟
آیا در انجام کارها در خانواده با پدر و مادرتان مشاجراتی داشتید، آیا آنها کارهایی را به زور از شما می خواستند؟ رفتار همکارنتان با شما چگونه است؟ ( معمولا افرادی که با خانواده و همکار و ...، دیگران مشاجره دارند و ناسازگارند کسانی هستند که نسبت به انجام وظایف و مسئولیت های خود کوتاهی می کنند)
 
ب ) سئوالتی در مورد ثبات فکری و احساسی فرد
مثلا:
با سئوالتی متوجه شوید که آیا او شغل عوض کرده است؟ رشته تحصیلی خود را جابجا کرده؟ آیا با دوستان هر چند وقت یکبار قطع رابطه می کند؟ آیا به تناسب سنش چه چیزی اندوخته ؟ مثلا یک آقای 27 ساله چه میزان تحصیلات داره ، چه میزان سرمایه داره ، چه میزان تخصص داره و ....؟ چون این فرد حداقل 7 سال از بهترین زمان جوانی را در اختیار داشته در ازای آن چه اندوخته است؟ ( این سئوال با سئوالات سنتی والدینی که فقط به داشته های فرد توجه دارند متفاوت هست، مثلا ممکن است این فرد 7 سال کار کرده و سرمایه خود را خرج درمان پدر بیمارش کرده و اکنون هیچ ندارد ، ولی این فرد با ثبات هست. چون داشته هایش برای ما مهم نیست ، بلکه گذران عمرش و ثباتش در کار و زندگیش برای ما مهم هست)
-  کسی که معلوم نیست جوانی خود را چه کرده ، نه تحصیلاتش مشخصه، نه سرمایه اش و نه هنر و تخصصش ، این نقطه منفی در ثبات اوست.
- همچنین سئوال از رابطه های عاطفی او به طور مشخص مهم هست. آیا او دوست پسر یا دختری داشته؟ چند تا؟ تا چه اندازه در این رابطه ها پیش رفته است؟ و....،
 
ج ) انعطاف پذیری
این بند هم بسیار مهم هست، ما باید با طرح سئوالاتی متوجه بشویم این فرد تا چه میزان خاصیت لاستیکی و کششی دارد و حاضر به انعطاف و تغییر در نظراتش هست.
به این سئوال توجه کنید:
اگر ما آماده شده ایم به یک مسافرت راس ساعت 18 برویم، ناگهان تلفن زنگ می زند و یکی از اقوام که از شهرستان آمده اند، خواهان آدرس دقیق منزل ما هستند که به میهمانی ما بیایند، در این هنگام شما چه کار می کنید؟
نحوه پاسخگویی به این سئوال مهم هست نه خود جواب.
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم برنامه مسافرت داریم و نمی توانیم در خدمت شما باشیم.( این نشانه عدم انعطاف هست)
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم قدمتان روی چشم بفرمائید( این هم نشانه عدم انعطاف هست)
در حالیکه فرد منعطف به راههای دیگری به غیر از بلی یا خیر نیز توجه دارد. مثلا می گوید:
باید ببینم سفر ما چقدر اهمیت داره؟ آن فامیل کیست؟ ضرورت میهمانی او چیست؟ تاثیر رفتن به این سفر روی ما چقدر هست؟ و ....، یعنی بررسی همه جوانب  و جوابی شبیه این:
به او می گوییم قصد سفر داریم، اما خیلی دوست داریم در خدمت شما باشیم ، لذا تا ساعت
18 که وقت حرکت ماست می توانیم در خدمتتون باشیم. یا اینکه ما می توانیم هفته آینده این سفر را برویم لذا خوشحال می شویم در خدمتتون باشیم.
( فراموش نکنید اینها مثال هستند، شما می توانید مسائل دیگری را طرح کنید ، حتی گذشته فرد هم نشان می دهد که او در برابر مشکلاتی که در حوزه شغلی ، تحصیلی و خانوادگی داشته هست تا چه اندازه انعطاف پذیر و سازگار بوده است)
نکته مهم اینست که از نشانه های عدم انعطاف پذیری، عدم رابطه صحیح فرد با خانواده ، دوستان، همکاران و ...هست. یعنی کسی که نتوانسته است نسبت به خواسته های خود در قبال والدینش انعطاف نشان دهد، حتما در برابر همسر هم دارای انعطاف نخواهد بود.
 
د) تقسیم وظایف و نقش زن و مرد
شما می توانید با مثالهایی کارهایی را که در خانواده هست را مطرح کنید و از طرفتون بخواهید بگوید چه کسی این کارها را باید انجام دهد. خرید، تصمیم گیری، کارهای منزل ، نگهداری بچه ، ادامه تحصیل، تفریحات و ....
 
هـ) مسائل اقتصادی خانواده
این بند هم باید با سئوالات ریز و جزئی همراه باشد. مثلا میزان خرجی که برای جشن عروسی در نظر دارید و نوع تالار آن را مشخص کنید؟ محل مسکونی چگونه است ، کجاست؟ مشترک هست ؟ شخصی هست؟ اجاره ای هست؟ موقعیت جغرافیایی آن ؟
درآمدهای زن و مرد چگونه در خانواده هزینه می شود؟ تصمیم گیرنده کیست؟
 
و) میزان استقلال یا وابستگی فرد
مثالهایی فرضی بزنید که مثلا شما دوست دارید در شهر دیگری زندگی کنید، نظر او را جویا شوید؟
سئوالهای فرضی مطرح کنید که مادر و پدر شما یا مادر و پدر وی توصیه ای به شما دارند، شما باید چگونه با آنها برخورد کنید.
یا سئوالهایی از این قبیل: فکر می کنید هر چند روز یکبار باید به خانواده هایمان یا اقوام خود سر بزنیم؟
یا سئوالهایی از این دست که آیا پس از ازدواج مسافرت یا تفریح یکی از همسران بدون طرف دیگر به همراه دوست را می پذیرید؟ چند بار در سال یا ماه؟
 
ز) صفات شخصی و روانی:
افسردگی، پرخاشگری، اضطراب، وسواس، سوء ظن، زودرنجی، کج خلقی، تنهایی، ترس ها، سابقه های بستری و درمان و .... جزء مهمترین مسائلی هست که باید بررسی شود،( شاید بررسی این بند یکی از ضرورتهایی هست که دختر و پسر باید به روانشناس مراجعه کنند). اما اگر خودشان قصد بررسی داشتند باید نشانه های این اختلالات را بشناسند، و با سئوال و دقت در نشانه ها و علائم این اختلالات پی به مشکل ببرند.
همچنین صفاتی مثل خسیس بودن( حسابگر)، ولخرج بودن( دست و دلباز)، بی خیال (اجتماعی بودن )،  منزوی و بی علاقه به تفریح،  (اهل تفکر و مطالعه بودن)، پیگیر بودن( سمج)، سهل انگار نبودن( سخت گیر نبودن)و ....، جزء مسائلی هست که می تواند با مثالهای عملیاتی پرسیده شود. فراموش نکنید در سئوالات باید معادل مثبت صفات را که در پرانتز قرار دادم بپرسید، چون ممکن است فرد موضع بگیرد. مثلا شما به فرد بگوئید شما بیشتر حسابگر هستید یا دست و دلباز ؟ تا فرد هر کدام را انتخاب کرد احساس بدی نداشته باشد.
 
ح) مسائل اعتقادی و اخلاقی:
این سئوالات را بر اساس آنچه خود هستید، باید طراحی کنید، اگر به مواردی اعتقاد ندارید، باید با طرح سئوالهای متناسب و ریز بررسی کنید که فرد مقابل در این زمینه در تعارض با شما نباشد مثل مسئله حجاب که توضیح دادم.
این سئوال را دقت کنید:
آیا وقتی ما در دورن و در دلمون خدا را قبول داریم و رفتار خوبی داریم ، حتما باید دقیقا نمازمان را هم سروقت بخوانیم، حالا اگر نخواندیم مشکلی پیش می آید؟
آیا آرایش خانم بیرون از منزل مشکلی ایجاد می کند؟
آیا شما هم با این موافقید که  خانمها برای بیرون رفتن از منزل باید از شوهرانشان اجازه بگیرند؟
چه وقت می شود دروغ گفت؟ دروغ مصلحتی چیه؟ چند تا مثال از دروغهای مصلحتی؟
 
ط) دوستان
اگر بتوانید از طریق سئوال یا تحقیق بر دوستان فرد احاطه پیدا کنید و مورد شناسایی قرار دهید ، مسائل زیادی در مورد همسر آینده خود متوجه خواهید شد.
سئوالاتی از این قبیل چند تا دوست صمیمی دارید؟ ( تعداد زیاد آن نشانه برونگرا بودن و تعداد کم آن نشاندهنده حساسیت ، زودرنج بودن و درونگرا بودن هست)
با کدام دوستت صمیمی هستید و او چه خصوصیت جالی داره؟( پیش بینی اینکه اگر بخواهی در آینده خیلی خوب در کنار آن طاقت بیاوری باید چنین باشی)
با کدام دوستت ارتباط کمتری داری ، یا خوشت نمی آید، چه صفاتی داره؟ ( مهم از این نظر که اگر چنین هستی، در زندگی با این فرد مشکل دار خواهی شد)
 
ی) خانواده فرد
سئوالات دقیق از خصیصه های مختلف خانواده و تعلقات آنها ، تحصیلات، فرهنگ، شغل ، و فرزندان دیگر خانواده که ازدواج کرده اند و نحوه ارتباط عروسها و دامادههای آنها با خانواده و ...، هم به شناسایی شما نسبت به این خانواده بیشتر کمک می کند.
ک) بیماریهای جسمی، معلولیت ها و .... در فرد و خانواده اشان
این مورد باید مستقیم سئوال شود. خیلی ها در جلسات شناسایی دروغ نمی گویند، اما ملزم به این نیست که همه چیز را بگویند. مثلا اگر بپرسی شمابیماری مزمن یا حادی داشته ای؟ جواب صحیح می دهند، اما اگر نپرسی ضرورتی برای توضیح این موارد در خود نمی بینند.
( البته اگر سلامتی جسمی همسر آینده اتان در تصمیم گیری اتان موثر هست)
 
ل) برنامه تفریحات، سرگرمی و برنامه ها برای ارتباطات درون خانواده
شما باید متوجه بشوید همسر آینده شما، خانواده را فدای کار می کند، یا کار را فدای تفریحات و خوشگذارنی می کند یا ....
سئوال در مورد تفریحات قبلی او نیز به شما نموداری از روش او را ارائه می دهد.
 
م ) و سئوالات زیادی در مورد هر یک از معیارهای ازدواج که به صورت عینی و دقیق و انعطاف پذیر و شفاف طرح شود را می توان مطرح کرد. هماطور که قبلا گفته بودم، باید مفاهیم تئوری و زیر بنایی معیارهای ازدواج را خوب بشناسید تا خوب بتوانید بر اساس آن نسبت به فرد مقابل خود شناسایی حاصل کنید.
در خاتمه توصیه دیگری هم دارم.
از آنجا که خیلی مسائل شناسایی در ازدواج مهم هستند، اگر بتوانید به همراه هم به مشاور خانواده مراجعه کنید، و نظر او را نیز بگیرید، کمک زیادی در تصمیم گیری به شما می شود.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:1  توسط شبنم  |